رد پاشان مانده بر فرش فلک
شاخه ها ی مریمی در دستشان
صاف و ساده بی ریا و بی کلک
شب سیاه و از دو رنگی بیزار
کوچه ها در انتهاشان دیوار
در میان ۵ و ۶ ماه ۹
شب دراز است و قلندر بیدار
نا گهان در آن سیاهی یک ملک
از ورای آسمان ها پر ز نور
بر زمین آمد فرو گویی که شب
بی حضور آفتابش بود روز
دامنش را گستراند بر قلب من
هدیه ای از جنس تو دادش به من
قلب من در دست من پر شد ز تو
با زبان کودکی گفتم به تو :
روز میلادت مبارک
ديري است كه در بند و اسيرم
اسير او
اسير او كه نامش بود آزادي
دوري است كه در قربت اين جان من است
اينجاست در اين سينه ي غم
همين نزديكي
چه آسان برد و غارت كرد
چه آسان برد...، چه آسان برد
زمن دزديد و غارت كرد همه بود و همه هستم
مرا تا آسمان ها برد
زمين را برد از يادم
چه آسان برد ، چه آسان برد
چه آسان برد و غارت كرد...
[_]
شبي آمد
شبي آمد به بالينم
بسان يك پري دختِ پري سيما
بسان مريم اقدس
كه بر گيسوي او بنشسته بود ، سنجاقك
براي تيره روزي هاي تابوتم
فقط روزن نبود او ، بل
براي آسمان تيره و تارم
بسان قرص ماه چهارده بود آنشب
كه شب را باز بود آنشب برويش پنجره كانجا فرو ريزد جلا و روشني آنشب
پر از نور است تابوتم ....
وليكن عقده اي مانده است اينجا
در گلويم
كه اكنون باز گردد تا بگويم :
من پري دخت شبان بي كسي ها ي دلم را
دوست مي دارم .
به بهشت نمی روم اگر......
مادرم
آنجا نباشد....
آفتاب را هدیه کنم بر جمال تو
خود آفتابی چه کنم بر جمال تو
صدها درود و سلامی من از بر ِ
رب جلی روانه کنم بر جمال تو
شب تا سحر به ناله کنم از خدا دعا
تا یک شبی نظاره کنم بر جمال تو
از حال و حالت ِ دنیا و آخرت
ما را بس است که بوسه کنم بر جمال تو
این طاق و کهکشان و مه و باد و آسمان
خالی است که ساده کنم بر جمال تو
روز ظهور و رجعتت ای یار ، بایدم
روی سیاهم آماده کنم بر جمال تو
هرگز تفئلی نکنم بر کتاب و شعر
یک دم بیا که استخاره کنم بر جمال تو
آزاده شدم آینه ها را بشکستم
گر راه سفر سخت بسی بود و نه هموار
من ره بگرفتم که بدانم که چه هستم
مرشد نفسی حبس بکرد و نفسی داد
سمتم بگرفت آمد و بگرفت دو دستم
در گوش چپم نرم و به آواز بگفتا
من هرچه بدم طالب دیر خودم هستم .....
جوابی شاید دندان شکن به آنان که از مرگ می ترسند وحتی کم ارزش می پندارندش
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
- می پندارید بوم نا امیدی باز ،
به بام خاطر من می کند پرواز ،
مپندارید جام جانم از اندوه لبریز است .
مگویید این سخن تلخ و غم انگیز است -
[ ]
مگر می این چراغ بزم جان مستی نمی آرد ؟
مگر افیون افسون کار
نهال بی خودی را در زمین جان نمی کارد ؟
مگر این می پرستی ها و مستی ها
برای یک نفس آسودگی از رنج هستی نیست ؟
مگر دنبال آرامش نمی گردید؟
چرا از مرگ می ترسید؟
کجا آرامشی از مرگ کس تواند دید ؟
می و افیون فریبی تیز بال تند پروازند
اگر درمان اندو هند ،
شماری جانگزا دارند
نمی بخشند جان خسته را آرامش جاوید
خوش آن مستی که هشیاری نمی بیند !
چرا از مرگ می ترسید ؟
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه میدانید؟
بهشت جاودان آنجاست .
جهان آنجا و جان آنجاست .
گران خواب ابد ، در بستر گلبوی مرگ مهربان ، آنجاست !
سکوت جاودانی پاسدار شهر خاموشی ست .
همه ذرات هستی ، محو در رویای بی رنگ فراموشی است .
نه فریادی ، نه آهنگی ، نه آوایی ،
نه دیروزی ، نه امروزی ، نه فردایی ،
جهان آرام و جان آرام ،
زمان در خواب بی فرجام ،
خوش آن خوابی که بیداری نمی بیند !
سر از بالین اندوه گران خویش بردارید
در دوران که از آزادگی نام و نشانی نیست
در این دوران که هر جا (( هرکه را زر در ترازو ،
زور در بازو ست ))
[ ]
جهان را دست این نا مردم صد رنگ بسپارید
که کام از یکدگر گیرند و خون یکدگر ریزند
درین غوغا فرو مانند و غوغا ها برانگیزند .
سر از بالین اندوه گران بردارید
همه ، بر آستان ِ مرگ ِ راحت سر فرود آرید
چرا آغوش گرم مرگ را افسانه می دانید؟
چرا زین خواب جان آرام شیرین روی گردانید ؟
چرا از مرگ می ترسی

آری ؛
این خون است که از سر انگشتانم می چکد....
□
نور ِ بریده بریده ی پره های هواگش مرا روشن می کند که روی زمین افتاده ام ؛ غرق در خون
خود...
و من بالای سر جسد خویش لبخند رضایتی از تخلیه ی این همه کینه و نفرت میزنم.
تنها صدای ممتد و بی هدف چرخش پرّه های هواکش و نفس نفس های من در سکوت
است که گذر زمان را به اثبات می رسانند.
اما زمان هم مات و مبهوت این همه وفاداری من بود.امروز نمی شد فردا... مهم این بود
که من او را بکشم که کشتمش....
آری بالاخره او را کشتم ...
من آماده ام برای رهایی .
شما خود وعده کردید که مرگ یعنی رهایی.
من آماده رهایی ام ...
در را باز کنید.
آیا کسی هست که صدای مرا بشنود.
حال نوبت شماست که به عهد خویش وفا کنید...
چرا کسی صدای مرا نمی شنود....مرا تنها نگذارید
در را باز کنید..
در را باز کنید..
در را باز کنید..
در را باز کنید..
در را باز کنید..
در را باز کنید..
ولی از حضور آن ها تنها پژواک صدایی از خویش بیش نبود .......

تقدیم به آنان که از سفر اول ماندند و باز کربلایی خواهند شد .
عاقبت دل از قفس پرواز کرد
سوی شهر عاشقی آواز کرد
مسجد کوفه ندیدم، گفته اند
می توان عشق بازی را از آن آغاز کرد
سجدهگاه سرورم مولا علی
درب جنت را کزان جا باز کرد
ناله های سوزناک فاطمه
کاش می شد دست حیدر باز کرد
آن مناجات علی در وقت شب
کی توان مثل علی ابراز کرد
کوفه را ترکش کنیم تا کربلا
روح از جسمم چنان پرواز کرد
کربلا سنگ تمام عاشقی
پرچمی از جنس حق افراز کرد
عشق و حرمت را کجا خواهی دگر
ز آن نوایی که ابوالفضل ساز کرد
خنده ی زیبای اصغر در بغل
شاید آن را با ربابش راز کرد
پیش چشم دشمنان کی می توان
آن سه ساله دخترک را ناز کرد
خط به خط قرآن سر نیزه چرا
با وجود خیزران آواز کرد
کربلا میدان خوبی و بدیست
کی توان آن را بر الفاظ کرد . . .
تو کیستی که من اینگونه بی تو بی تابم
شب از هجوم خیالت نمیبرد خوابم
تو کیستی که من از موج هر تبسم تو
بسان قایق سر گشته روی گردا بم
من از کجا سر راه تو آمدم نا گاه
چه کرد با دل من آن نگاه شیرین آه
تو دور دست امیدی و پای من بسته است
چراغ چشم تو سبز است و راه من بسته است
تو آرزوی بلندی و دست من کوتاه
مدام پیش نگاهی مدام پیش نگاه
چه آرزوی محالیست زیستن با تو
مرا همی بگذارند یک سخن با تو
(فریدون مشیری)
چه زیباست با آفریدگار سخن گفتن(جوابی به متن : یک مشت شکایت به عرشیان)
در آن دم که گوینده ای گریان،کز چاه ظلمانی هستی دروغین،به سوی همه سویی فریاد سرمی دهد.
آن زمان که انسان،آن مرغ باغ ملکوت از قفس تنگ دنیای تکراری به همراه نیایش،با ملائک هم پرواز
می شود،گویی کبوتری از عطر و نور با بال های برفی در متن آبی آسمان به شهر عشق ها و جذبه ها
پر می کشد با گلهای مریم در پرتو مهتاب بهاری به سوی نور می بالند این گوینده را گه گاه که توفیق
رفیق می آید آلوده کالبد و آشفته روح خود را به هودج دعا می کشد و عجیب بر من همین حالات میرود
که لیاقت ادامه اش را ندارم .آسم گویی سوزنی خرد در معرض جذبات کوههایی از مغناطیس قِران
می گیرد و چه نا آرامی ِ آرامی _ و چه دریاییست از رحمت ، آن زمان که جزیره چشم ها را اشک فرا
می گیرد .. . .

از بَرَت دامن کشان
رفتم ای نامهربان
از من آزرده دل
کی دگر بینی نشان
رفتم که رفتم
از من دیوانه بگذر
بگذر ای جانانه بگذر
هر چه بودی
هرچه بودم
ناگهان رفتم که رفتم
شمع بزم دیگران شو
جام دست این و آن شو
هر چه بودی
هر چه بودم
عاقبت رفتم که رفتم
بعد از این ،
بعد از این کن فراموشم که رفتم
دیگر از دست تو می نمی نوشم که رفتم
با دلی زود آشنا
گشتم از دامت رها
بی وفا، بی وفا
رفتم که رفتم
ایراد کار از همان اول کار است . خلقت انسان .
با تمام عصمت ، این بار را خدایان دچار خطا شده اند .
و ما تاوان این اشتباهیم ...
زمین منزلگاه ابدی مادیّون .
و اسارت گاه انسان به جرم تولد . شاید محکوم به حبس ابد .
و ما در زمین به حیواناتی وحشی و افسار گسیخته می مانیم برای خوردن پاره های یکدیگر .
ما یعنی همان انسان های فرشی ، پنجه بر دامان عرشیان انداخته ایم با تفکر آزادی . آزادی برای تنوع !
و لبخند تلخ خدائیان که از گوشه ی لبها شان ظاهر می کنند به نشانه ی بی تفاوتی .
و ما بازیچه ی دست خدائیانیم؛ تفنناً .
ایراد کار همان اول کار است .... خلقت انسان .
مگر یک چتر چه قدر توان مقابله با نم باران را دارد . اصلا جور دیگر . مگر دل من چقدر گنجایش زخم و نیش دارد.این دلِ ریشم از من خواست کز این پس سوگند یاد کنم که هر چتر فقط برای یک نفر ...
خودت می گفتی که هر چه دل گوید همان کن . یادَت نیست ؟ من همان کردم که دل گفت . اما این بار عاجزانه دست بر دامان گرفت ، التماسم کرد ، قسم داد مرا، باورم داد که هر چتر فقط برای یک نفر...
شانه ام همیشه از زیر چتر در باران نم می گرفت . و من بر همین نم ، لبخند عشق داشتم و کمی هم دلخوش که او قطره ای هم اذیت باران نمی شود اما ... همین شد که سوگند خوردم ، هر چتر فقط برای یک نفر ...
دلم نرم بود به نرمی خاک اما آن قدر باران بر شانه ام نم نشاند که قلب گل شد .و حالا از سنگ هم سخت تر .
مانده ای زیر باران ؟ نه این لبخند رضایت نیست . این همان نفرت و بغض ِ فرو مانده در بطن دلم است که تو از خود برایم ساختی . نمی گذارم که دوباره به چتر م بیایی و دلم را مشمول خود کنی . با خیال راحت می گذارم و می روم تا زیر باران ، نفرتم را درک کنی. از کنارت بی احساس عبور می کنم .اما این بار خیالم راحت است که لا اقل شانه هایم دگر خیس نمی شوند.خیال راحت است که چترم فقط مال خودم است . عاقبت می میری ، می مانی تنها بر زمین سرد و خیس از باران نفرت عابران و رهگذرانت . و تا آن زمان که عشق را فقط چتری برای در امان ماندن از خیسی باران تعریف کنی ، من باز بر سوگندم وفا دارم. تا آن زمان مسافر ِ هر چتر فقط یک نفر...
تقدیم به او که خواستم بیشتر مرا بفهمد
هان کجاست ؟
خنده هایم کو ؟
باز نقاب خنده هایم گم شد .
باز غصه
باز اندوه از دلم
بر چهره ی نا شاد من
رخنه کردست .
باز باید گریه هایم
آشکارا جلوه گر باشم .
صورتک !
کجایی باز ؟
روی خندانم فراری شد ؛ هان ؟
دل از همین ها می گریزد .
از همین آشکارا گریه ها
غصه و غم اندرونم خفته باد .
باید آن صورتک را یافت کنم ،
تا نهانم بر دگر کس نافاش کنم .
صورتک !
هان بیا !
باز من از تو خواهش ها دارم که پوشش گویی .
پوششی بر غم و آه ؛
غم و آهِ اندرون دل ؛
اندرون باطنم؛
باطنی آشکار از زمانه ؛
از زمان های گذشته ، حال ، فردا .
صورتک !
ای حجاب غم !
ای معمای سادگی !
ای نگاه های تعجب !
و ای خنده های در بُهت این سخن ها !
کاشکی کَر بودم .
یا همان نشنید گی بهتر بود .
یا همان بی خیالی ها .
علت نیست،
همه ها خنده باشد زندگی .
خنده هایم از نقاب است ،
از صورتک .
غصه هایم مشتری ها یش ،
همه هیچ اند و عده ای از پوچ .
کاشکی کَر بودم . . .
. . . She missed me. Because she doesn’t know my value
قدر دانم نشد
باز از دست داده شدم
و باز تنها
و تنها ماند
همین تقدیر بود
که همیشه تنها ماند
به گناه عشق
و جزای دروغ
من از جنس خدا نیستم
اما با خدا وجه شبهی دارم
من تنها و خدا تنها تر از من
و خدا هم مرا تنها گذاشت
دگر در این دیر کاری با من نیست
باز باید بار سفر بندم و راهی دیری دگر باشم
دیری که قدرم دانسته شود
و خدایش تنها نباشد
و تنها نگذارد
من شاید آن جا ماندم تا ابد
و یا شاید باز هم ...


خانه ام آتش گرفته است، آتشی جان سوز
هر طرف می سوزد این آتش
پرده ها و فرش ها را ، تار ها شان با پود
من به هر سو میدوم گریان ،
در لهیب این آتش پر دود؛
وز میان خنده هایم ؛ تلخ ،
و خروش گریه هایم ناشاد،
از درون خسته ی سوزان،
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد!
خانه ام آتش گرفته ست ، آتشی بی رحم .
همچنان می سوزد این آتش ،
نقشهایی را که من بستم به خون دل ،
بر سر و چشم در و دیوار ،
در شب رسوای بی ساحل.
وای بر من ، سوزد و سوزد
غنچه هایی را که پروردم به دشواری ،
در دهان گود گلدان ها،
روز های سخت بیماری.
از فراز بامهاشان ، شاد،
دشمنانم موذیانه خنده های فتحشان بر لب،
بر من آتش به جان ناظر .
در پناه این مشبّک شب.
من به هر سو می دوم،گریان از این بیداد.
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد!
وای بر من ، هم چنان می سوزد این آتش
آن چه دارم یادگار و دفتر و دیوان؛
و آنچه دارد منظر و دیوان.
من به دستان پر از تاول
این طرف را میکنم خاموش،
وز لهیب آن روم از هوش؛
ز آن دگر سو شعله بر خیزد ، به گردش دود.
تا سحر گاهان ،که می داند، که بود من شود نابود.
خفته اند این مهربان همسایگانم شاد در بستر،
صبح از من مانده بر جا مشت خاکستر؛
وای ، هیچ سر بر می دارند از خواب،
مهربان همسایگانم از پی امداد؟
سوزدم این آتش بیدادگر بنیاد .
می کنم فریاد ، ای فریاد ! ای فریاد!

اولين بار كه مُردم ، تجربهي خوبي نبود . شايد به خاطر اولْ بار بودش . دستان عاجز
وترك خورده ام را از درب نيمه باز تابوت بيرون انداخته ام تا ببيني كه چگونه از دنيا
كوتاه دست شده ام . كوتاه دست از دنيا از زندهگي و شايد از كف زمين از خاك .. .
چشمان درون نگرم را شايد كه نتوانم باز كنم اما انگار ديدگان بيداران خفته مرا
نميديدند . نه مرا كه كه از باريكهي نوري از روزنهي تابوت زنگار بستهام بيرون را
مينگرم ونه حتي دستان سرد و بي روحم را . پاهاي لرزانم هرچند باري لرزه اي بر
تابوت ميانداختند تاشايد موجب جلب نگاه عابران بي دل شود اما انگار . . . .
#
بعد ها كه به زمين باز خواهم گشت تابوتم را دستمالي ميكشم .تار هايش را پاره
ميكنم . دستانم را از ترك وپينه و آلودگي ها عاري ميسازم تا شايد براي مردن
نميرم . . . .
#
آخرين بار كه مردم ، . . .
تقديم به او كه شايد مرا فهميد(م)
قلم كه در دستم لرزيد ،
از گونه ام لغزيد و پايين آمد .
شوري نداشت .
اين اولين طعم خوش گريه بود .
گريه اي از فرط شوق بر دلم مستانه خنديدم كه دل گويا باز عاشق شدي
و چه بد خنديدم ؛
شايد در پس پنجره ها حرف هايم بوي تكرار ندارند .
اين احساس است .
احساسي از اعماق دل كه با وجود فاصله ها او مرا ميفهمد .
او كه در پس پنجره اي رو به اميد باز ،
دست دوستي به من ِ وا مانده از كاروان عشق دراز كرده ؛
خدا كند كه فقط احساس نباشد ...
ما كه دنيايمان تابوت ماند .
پس اي در پس پنجره ؛
تار هاي تنیده به تابوتم را پاره پاره كن تا فاصله ها را بشكنيم . . .
فاصله ها را بايد كشت . . .
سالهاست در كنارش از عشقي خواندم
كه نامش در دلم همچون آهواني تيز رو؛
همچون گيسوان فرشتگان در پيچ و طاق
و همچون آسمان شب پرستار گشت ؛
آن قدر از او گفتم تا بالا خره با ذرّه بيني قوي نام خود را در دلش بيابم ،
آن قدر خوشحال بودم كه اكنون نمي توانم درك كنم چگونه مي شود
كه او تركم گفت ...
اي كاش مي شد بعد از رفتنت بر مي گشتي
و مي ديدي كه چطور بر زمين زبر نا اميدي ها پريشان افتاده ام .
اي كاش بر مي گشتي و مي ديدي كه در رويا هاي با تو بودن غش كرده و شايد مرده ام ...
شايد آن دم از رفتنت باز مي ايستادي
و شايد باز مي گشتي
اما كجاست آن اميدي كه خواهش اين اي كاش ها را برايم به ارمغان آورد ....
آسمانش هر روز تيره و تار تر مي شد.
مرد ،
كه باز مانده اي از نسل گذشته ي شهر بود،
حال مُهرِ غريبه بر پيشاني اش خورده و تنها بود.
همه تنهايش گذاشته بودند.
هيچ خيال ديدنش را نداشتند . مردماني كه از اين دير به خوبي گفتند .
او آن قدر تنها بود كه حتي سايه هم نداشت .
آفتابش پشت ابر بود
و ماهتابش زير سايه ي زمينْ نهان.
آينه و شمعدان سفره ي عقدش .
حتي كسي كه پشت آينه لبخندش مي زند .
لبخندي از روي جبر ...
همه وهمه او را با خودش تنها گذاشتند .
اما آن ها نمي دانستند كه او با خودش هم ميانه ندارد .
در واقع خودش با او ميانه اش را به هم زده است .
مرد آنقدر تنها بود كه حتي موهايش،
دندانهايش يك رديف تركش گفته بودند ؛
نزديك ترين هايش .
باز دلش خوش بود رديف ديگري را نزد خود دارد .
مرد آنقدر تنها بود كه مي توان گفت نبود ...
تا آنجا كه مرد سر بر زمين نهاد و با آن يك رديف دندان هايش را كه تنها دارايي
هايش بودند وداع گفت . . .
پشت درياها دگر شهري نيست
قايقم بر گل مرداب فرو مانده ؛
دگر همت ندارم تا بسازم اين شكسته قايقم را
بايد مُرد
بايد من بميرم تا زماني كه ملائك بر يكي دوش هاشان
تابوت من است
و مرا با خود از اين دِير برند ،
من توانم كه ببينم پشت درياهايم
پشت در يا هاي من آرزو ها خفته اند
پشت دريا هاي من نخل هاي خرما ،
همگان سوخته اند
آرزو هايم همه در آن ديار خاك شدست (شده است )
چون دگر در پشت درياهايم ،
هيچ كس را من ندارم
باز هم در پشت دريا ها غريبم
باز هم بايد بگويم
پشت دريا ها دگر شهري نيست ... .
متنفرم .
از تو ، از نگاهت ،از صدايت ، .....از ... از.....
ديگر نمي خواهم صدايت را بشنوم ،
يا كه بويت را داشته باشم .
نمي خواهم ديگر تو را درانتهاي راهم مقصد بدانم .
مقصد ي دست نيافتني .
ديگر راضي شدم ؛
راضي به تنهايي .
راضي به نبودت .
ديگر نمي خواهم .
نه تو را نه با تو بودنم را .
نمي خواهم ببينمت و ببيني ام .
نمي خواهم كه عاشقم باشي و عاشقت باشم
و نمي خواهم چون ديگر خواستني نيستي ...
شايد گربه هم وقتي دستش به گوشت نمي رسيد
همين را مي گفت . . .


