پشت درياها دگر شهري نيست
قايقم بر گل مرداب فرو مانده ؛
دگر همت ندارم تا بسازم اين شكسته قايقم را
بايد مُرد
بايد من بميرم تا زماني كه ملائك بر يكي دوش هاشان
تابوت من است
و مرا با خود از اين دِير برند ،
من توانم كه ببينم پشت درياهايم
پشت در يا هاي من آرزو ها خفته اند
پشت دريا هاي من نخل هاي خرما ،
همگان سوخته اند
آرزو هايم همه در آن ديار خاك شدست (شده است )
چون دگر در پشت درياهايم ،
هيچ كس را من ندارم
باز هم در پشت دريا ها غريبم
باز هم بايد بگويم
پشت دريا ها دگر شهري نيست ... .
متنفرم .
از تو ، از نگاهت ،از صدايت ، .....از ... از.....
ديگر نمي خواهم صدايت را بشنوم ،
يا كه بويت را داشته باشم .
نمي خواهم ديگر تو را درانتهاي راهم مقصد بدانم .
مقصد ي دست نيافتني .
ديگر راضي شدم ؛
راضي به تنهايي .
راضي به نبودت .
ديگر نمي خواهم .
نه تو را نه با تو بودنم را .
نمي خواهم ببينمت و ببيني ام .
نمي خواهم كه عاشقم باشي و عاشقت باشم
و نمي خواهم چون ديگر خواستني نيستي ...
شايد گربه هم وقتي دستش به گوشت نمي رسيد
همين را مي گفت . . .

