تبليغاتX
تابوت

 

 

پشت درياها دگر شهري نيست 

 

قايقم بر گل مرداب فرو مانده ؛

 

دگر همت ندارم تا بسازم اين شكسته قايقم را 

 

بايد مُرد

 

بايد من بميرم تا زماني كه ملائك بر يكي دوش هاشان

 

تابوت من است 

 

و مرا با خود از اين دِير برند ،

 

من توانم كه ببينم پشت درياهايم 

 

پشت در يا هاي من آرزو ها خفته اند 

 

پشت دريا هاي من نخل هاي خرما ،

 

همگان سوخته اند 

 

آرزو هايم همه در آن ديار خاك  شدست (شده است )

 

چون دگر در پشت درياهايم  ،

 

هيچ كس را من ندارم 

 

باز هم در پشت دريا ها غريبم 

 

باز هم بايد بگويم   

 

 

پشت دريا ها دگر شهري نيست ... .

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه نوزدهم تیر 1385ساعت 12:1 توسط آرمیده |


 

 

متنفرم .

 

از تو ، از نگاهت ،از صدايت ، .....از  ...  از.....

 

ديگر نمي خواهم صدايت را بشنوم ،

 

يا كه  بويت را داشته باشم .

 

نمي خواهم ديگر تو را درانتهاي راهم  مقصد بدانم .

 

مقصد ي دست نيافتني .

 

ديگر راضي شدم ؛

 

راضي به تنهايي .

 

راضي به نبودت .

 

ديگر نمي خواهم .

 

نه تو را نه با تو بودنم را . 

 

نمي خواهم ببينمت و ببيني ام .

 

نمي خواهم كه عاشقم باشي و عاشقت باشم

 

و نمي خواهم  چون ديگر خواستني نيستي ...    

 

شايد گربه هم وقتي دستش به گوشت نمي رسيد

 

همين را مي گفت . . .   

                                                                       

+ نوشته شده در شنبه دهم تیر 1385ساعت 10:58 توسط آرمیده |