اولين بار كه مُردم ، تجربهي خوبي نبود . شايد به خاطر اولْ بار بودش . دستان عاجز
وترك خورده ام را از درب نيمه باز تابوت بيرون انداخته ام تا ببيني كه چگونه از دنيا
كوتاه دست شده ام . كوتاه دست از دنيا از زندهگي و شايد از كف زمين از خاك .. .
چشمان درون نگرم را شايد كه نتوانم باز كنم اما انگار ديدگان بيداران خفته مرا
نميديدند . نه مرا كه كه از باريكهي نوري از روزنهي تابوت زنگار بستهام بيرون را
مينگرم ونه حتي دستان سرد و بي روحم را . پاهاي لرزانم هرچند باري لرزه اي بر
تابوت ميانداختند تاشايد موجب جلب نگاه عابران بي دل شود اما انگار . . . .
#
بعد ها كه به زمين باز خواهم گشت تابوتم را دستمالي ميكشم .تار هايش را پاره
ميكنم . دستانم را از ترك وپينه و آلودگي ها عاري ميسازم تا شايد براي مردن
نميرم . . . .
#
آخرين بار كه مردم ، . . .
تقديم به او كه شايد مرا فهميد(م)
قلم كه در دستم لرزيد ،
از گونه ام لغزيد و پايين آمد .
شوري نداشت .
اين اولين طعم خوش گريه بود .
گريه اي از فرط شوق بر دلم مستانه خنديدم كه دل گويا باز عاشق شدي
و چه بد خنديدم ؛
شايد در پس پنجره ها حرف هايم بوي تكرار ندارند .
اين احساس است .
احساسي از اعماق دل كه با وجود فاصله ها او مرا ميفهمد .
او كه در پس پنجره اي رو به اميد باز ،
دست دوستي به من ِ وا مانده از كاروان عشق دراز كرده ؛
خدا كند كه فقط احساس نباشد ...
ما كه دنيايمان تابوت ماند .
پس اي در پس پنجره ؛
تار هاي تنیده به تابوتم را پاره پاره كن تا فاصله ها را بشكنيم . . .
فاصله ها را بايد كشت . . .
سالهاست در كنارش از عشقي خواندم
كه نامش در دلم همچون آهواني تيز رو؛
همچون گيسوان فرشتگان در پيچ و طاق
و همچون آسمان شب پرستار گشت ؛
آن قدر از او گفتم تا بالا خره با ذرّه بيني قوي نام خود را در دلش بيابم ،
آن قدر خوشحال بودم كه اكنون نمي توانم درك كنم چگونه مي شود
كه او تركم گفت ...
اي كاش مي شد بعد از رفتنت بر مي گشتي
و مي ديدي كه چطور بر زمين زبر نا اميدي ها پريشان افتاده ام .
اي كاش بر مي گشتي و مي ديدي كه در رويا هاي با تو بودن غش كرده و شايد مرده ام ...
شايد آن دم از رفتنت باز مي ايستادي
و شايد باز مي گشتي
اما كجاست آن اميدي كه خواهش اين اي كاش ها را برايم به ارمغان آورد ....


