تبليغاتX
تابوت

 

اولين بار كه مُردم ، تجربه‌ي خوبي نبود . شايد به خاطر اولْ بار بودش . دستان عاجز

 

وترك خورده ام را از درب نيمه باز تابوت بيرون انداخته ام تا ببيني كه چگونه از دنيا

 

كوتاه دست شده ام . كوتاه دست از دنيا از زنده‌گي و شايد  از كف زمين از خاك .. .

 

چشمان درون نگرم را شايد كه نتوانم باز كنم اما انگار ديدگان بيداران خفته مرا

 

نمي‌ديدند . نه مرا كه كه از باريكه‌ي نوري از روزنه‌ي تابوت زنگار بسته‌ام بيرون را

 

مي‌نگرم  ونه حتي دستان سرد و بي روحم را . پاهاي لرزانم هرچند باري لرزه اي بر

 

تابوت ميانداختند تاشايد موجب جلب نگاه عابران بي دل شود اما انگار . . .   .

‍‌‍‌‍‌‌‍‍‌‍‌‌‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍‍

 

‍#

 

 

بعد ها كه به زمين باز خواهم گشت تابوتم را دستمالي مي‌كشم .تار هايش را پاره

 

مي‌كنم . دستانم را از ترك وپينه و آلودگي ها عاري مي‌‌سازم تا شايد براي مردن

 

نميرم . . .   .

 

#

 

آخرين بار كه مردم ، . . .      

+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385ساعت 11:43 توسط آرمیده |


 

           تقديم به او كه شايد مرا فهميد(م)

    

قلم كه در دستم لرزيد ،

 

از گونه ام لغزيد و پايين آمد .

 

شوري نداشت .

 

اين اولين طعم خوش گريه بود .

 

گريه اي از فرط شوق بر دلم مستانه خنديدم كه دل گويا باز عاشق شدي

 

و چه بد خنديدم ؛

 

شايد در پس پنجره ها حرف هايم بوي تكرار ندارند .

 

اين احساس است  .

 

احساسي از اعماق دل كه با وجود فاصله ها او مرا مي‌فهمد .

 

او كه در پس پنجره اي رو به اميد باز ،

 

دست دوستي به من ِ وا مانده از كاروان عشق دراز كرده ؛

 

خدا كند كه فقط احساس نباشد ...

 

ما كه دنيايمان تابوت ماند .

 

پس اي در پس پنجره ؛

 

تار هاي تنیده به تابوتم را پاره پاره كن تا فاصله ها را بشكنيم . . .

 

فاصله ها را بايد كشت . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 10:22 توسط آرمیده |


 

 

سالهاست در كنارش از عشقي خواندم

 

كه نامش در دلم همچون آهواني تيز رو؛

 

همچون گيسوان فرشتگان در پيچ و طاق

 

و همچون آسمان شب پرستار گشت ؛

 

آن قدر از او گفتم تا بالا خره با ذرّه بيني قوي نام خود را در دلش بيابم ،

 

آن قدر خوشحال بودم كه اكنون نمي توانم درك كنم چگونه مي شود

 

كه  او تركم گفت ...     

 

 

اي كاش مي شد بعد از رفتنت بر مي گشتي

 

و مي ديدي كه چطور بر زمين زبر نا اميدي ها پريشان افتاده ام .

 

اي كاش بر مي گشتي و مي ديدي كه در رويا هاي با تو بودن غش كرده و شايد مرده ام ...

 

شايد آن دم از رفتنت باز مي ايستادي

 

و شايد باز مي گشتي

 

اما كجاست آن اميدي كه خواهش اين اي كاش ها را برايم به ارمغان آورد ....

+ نوشته شده در سه شنبه هفتم شهریور 1385ساعت 11:37 توسط آرمیده |