تقدیم به او که خواستم بیشتر مرا بفهمد
هان کجاست ؟
خنده هایم کو ؟
باز نقاب خنده هایم گم شد .
باز غصه
باز اندوه از دلم
بر چهره ی نا شاد من
رخنه کردست .
باز باید گریه هایم
آشکارا جلوه گر باشم .
صورتک !
کجایی باز ؟
روی خندانم فراری شد ؛ هان ؟
دل از همین ها می گریزد .
از همین آشکارا گریه ها
غصه و غم اندرونم خفته باد .
باید آن صورتک را یافت کنم ،
تا نهانم بر دگر کس نافاش کنم .
صورتک !
هان بیا !
باز من از تو خواهش ها دارم که پوشش گویی .
پوششی بر غم و آه ؛
غم و آهِ اندرون دل ؛
اندرون باطنم؛
باطنی آشکار از زمانه ؛
از زمان های گذشته ، حال ، فردا .
صورتک !
ای حجاب غم !
ای معمای سادگی !
ای نگاه های تعجب !
و ای خنده های در بُهت این سخن ها !
کاشکی کَر بودم .
یا همان نشنید گی بهتر بود .
یا همان بی خیالی ها .
علت نیست،
همه ها خنده باشد زندگی .
خنده هایم از نقاب است ،
از صورتک .
غصه هایم مشتری ها یش ،
همه هیچ اند و عده ای از پوچ .
کاشکی کَر بودم . . .

