تبليغاتX
تابوت

 

تقدیم به او که خواستم بیشتر مرا بفهمد

 

هان کجاست ؟

خنده هایم کو ؟

باز نقاب خنده هایم گم شد .

باز غصه

باز اندوه از دلم

بر چهره ی نا شاد من

رخنه کردست .

باز باید گریه هایم

آشکارا جلوه گر باشم .

 

صورتک !

کجایی باز ؟

روی خندانم فراری شد ؛ هان ؟

دل از همین ها می گریزد .

از همین آشکارا گریه ها

غصه و غم اندرونم خفته باد  .

باید آن صورتک را یافت کنم  ،

تا نهانم بر دگر کس نافاش کنم  .

 

صورتک !

هان بیا !

باز من از تو خواهش ها دارم که پوشش گویی .

پوششی بر غم و آه ؛

غم و آهِ اندرون دل ؛

اندرون باطنم؛

باطنی آشکار از زمانه ؛

از زمان های گذشته ، حال ،  فردا .

 

صورتک !

ای حجاب غم !

ای معمای سادگی !

ای نگاه های تعجب !

و ای خنده های در بُهت این سخن ها !

کاشکی کَر بودم  .

یا همان نشنید گی بهتر بود .

یا همان بی خیالی ها .

علت نیست،

همه ها خنده باشد زندگی .

خنده هایم از نقاب است  ،

از صورتک .

غصه هایم مشتری ها یش ،

همه هیچ اند و عده ای از  پوچ .

 

 

کاشکی کَر بودم . . .

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم آذر 1385ساعت 12:15 توسط آرمیده |