از بَرَت دامن کشان
رفتم ای نامهربان
از من آزرده دل
کی دگر بینی نشان
رفتم که رفتم
از من دیوانه بگذر
بگذر ای جانانه بگذر
هر چه بودی
هرچه بودم
ناگهان رفتم که رفتم
شمع بزم دیگران شو
جام دست این و آن شو
هر چه بودی
هر چه بودم
عاقبت رفتم که رفتم
بعد از این ،
بعد از این کن فراموشم که رفتم
دیگر از دست تو می نمی نوشم که رفتم
با دلی زود آشنا
گشتم از دامت رها
بی وفا، بی وفا
رفتم که رفتم


