چه زیباست با آفریدگار سخن گفتن(جوابی به متن : یک مشت شکایت به عرشیان)
در آن دم که گوینده ای گریان،کز چاه ظلمانی هستی دروغین،به سوی همه سویی فریاد سرمی دهد.
آن زمان که انسان،آن مرغ باغ ملکوت از قفس تنگ دنیای تکراری به همراه نیایش،با ملائک هم پرواز
می شود،گویی کبوتری از عطر و نور با بال های برفی در متن آبی آسمان به شهر عشق ها و جذبه ها
پر می کشد با گلهای مریم در پرتو مهتاب بهاری به سوی نور می بالند این گوینده را گه گاه که توفیق
رفیق می آید آلوده کالبد و آشفته روح خود را به هودج دعا می کشد و عجیب بر من همین حالات میرود
که لیاقت ادامه اش را ندارم .آسم گویی سوزنی خرد در معرض جذبات کوههایی از مغناطیس قِران
می گیرد و چه نا آرامی ِ آرامی _ و چه دریاییست از رحمت ، آن زمان که جزیره چشم ها را اشک فرا
می گیرد .. . .



