آفتاب را هدیه کنم بر جمال تو
خود آفتابی چه کنم بر جمال تو
صدها درود و سلامی من از بر ِ
رب جلی روانه کنم بر جمال تو
شب تا سحر به ناله کنم از خدا دعا
تا یک شبی نظاره کنم بر جمال تو
از حال و حالت ِ دنیا و آخرت
ما را بس است که بوسه کنم بر جمال تو
این طاق و کهکشان و مه و باد و آسمان
خالی است که ساده کنم بر جمال تو
روز ظهور و رجعتت ای یار ، بایدم
روی سیاهم آماده کنم بر جمال تو
هرگز تفئلی نکنم بر کتاب و شعر
یک دم بیا که استخاره کنم بر جمال تو
دیری است که از دیر شما رخت ببستم
آزاده شدم آینه ها را بشکستم
گر راه سفر سخت بسی بود و نه هموار
من ره بگرفتم که بدانم که چه هستم
مرشد نفسی حبس بکرد و نفسی داد
سمتم بگرفت آمد و بگرفت دو دستم
در گوش چپم نرم و به آواز بگفتا
من هرچه بدم طالب دیر خودم هستم .....


