بام هر خانه نشسته یک ملک
رد پاشان مانده بر فرش فلک
شاخه ها ی مریمی در دستشان
صاف و ساده بی ریا و بی کلک
شب سیاه و از دو رنگی بیزار
کوچه ها در انتهاشان دیوار
در میان ۵ و ۶ ماه ۹
شب دراز است و قلندر بیدار
نا گهان در آن سیاهی یک ملک
از ورای آسمان ها پر ز نور
بر زمین آمد فرو گویی که شب
بی حضور آفتابش بود روز
دامنش را گستراند بر قلب من
هدیه ای از جنس تو دادش به من
قلب من در دست من پر شد ز تو
با زبان کودکی گفتم به تو :
روز میلادت مبارک

