تبليغاتX
تابوت - خود رهایی....!

آری ؛

این خون است که از سر انگشتانم می چکد....

نور ِ بریده بریده ی پره های هواگش مرا روشن می کند که روی زمین افتاده ام ؛ غرق در خون

 

خود...

 

و من بالای سر جسد خویش لبخند رضایتی از تخلیه ی این همه کینه و نفرت میزنم.

 

تنها صدای ممتد و بی هدف چرخش پرّه های هواکش و نفس نفس های من در سکوت

 

است که گذر زمان را به اثبات می رسانند.

 

اما زمان هم مات و مبهوت این همه وفاداری من بود.امروز نمی شد فردا... مهم این بود

 

 که من او را بکشم که کشتمش....

 

آری بالاخره او را کشتم ...

 

من آماده ام برای رهایی .

 

شما خود وعده کردید که مرگ یعنی رهایی.

 

من آماده رهایی ام ...

 

در را باز کنید.

 

آیا کسی هست که صدای مرا بشنود.

 

حال نوبت شماست که به عهد خویش وفا کنید...

 

چرا کسی صدای مرا نمی شنود....مرا تنها نگذارید

 

در را باز کنید..

 

در را باز کنید..

 

در را باز کنید..

 

در را باز کنید..

 

در را باز کنید..

 

 

در را باز کنید..

 

 

 

ولی از حضور آن ها تنها پژواک صدایی از خویش بیش نبود .......

 

 

 

           

 

 

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و ششم آبان 1386ساعت 18:21 توسط آرمیده |