دیری است که از دیر شما رخت ببستم
آزاده شدم آینه ها را بشکستم
گر راه سفر سخت بسی بود و نه هموار
من ره بگرفتم که بدانم که چه هستم
مرشد نفسی حبس بکرد و نفسی داد
سمتم بگرفت آمد و بگرفت دو دستم
در گوش چپم نرم و به آواز بگفتا
من هرچه بدم طالب دیر خودم هستم .....


