ديري است كه در بند و اسيرم
اسير او
اسير او كه نامش بود آزادي
دوري است كه در قربت اين جان من است
اينجاست در اين سينه ي غم
همين نزديكي
چه آسان برد و غارت كرد
چه آسان برد...، چه آسان برد
زمن دزديد و غارت كرد همه بود و همه هستم
مرا تا آسمان ها برد
زمين را برد از يادم
چه آسان برد ، چه آسان برد
چه آسان برد و غارت كرد...
[_]
شبي آمد
شبي آمد به بالينم
بسان يك پري دختِ پري سيما
بسان مريم اقدس
كه بر گيسوي او بنشسته بود ، سنجاقك
براي تيره روزي هاي تابوتم
فقط روزن نبود او ، بل
براي آسمان تيره و تارم
بسان قرص ماه چهارده بود آنشب
كه شب را باز بود آنشب برويش پنجره كانجا فرو ريزد جلا و روشني آنشب
پر از نور است تابوتم ....
وليكن عقده اي مانده است اينجا
در گلويم
كه اكنون باز گردد تا بگويم :
من پري دخت شبان بي كسي ها ي دلم را
دوست مي دارم .


