پشت درياها دگر شهري نيست
قايقم بر گل مرداب فرو مانده ؛
دگر همت ندارم تا بسازم اين شكسته قايقم را
بايد مُرد
بايد من بميرم تا زماني كه ملائك بر يكي دوش هاشان
تابوت من است
و مرا با خود از اين دِير برند ،
من توانم كه ببينم پشت درياهايم
پشت در يا هاي من آرزو ها خفته اند
پشت دريا هاي من نخل هاي خرما ،
همگان سوخته اند
آرزو هايم همه در آن ديار خاك شدست (شده است )
چون دگر در پشت درياهايم ،
هيچ كس را من ندارم
باز هم در پشت دريا ها غريبم
باز هم بايد بگويم
پشت دريا ها دگر شهري نيست ... .


