آسمانش هر روز تيره و تار تر مي شد.
مرد ،
كه باز مانده اي از نسل گذشته ي شهر بود،
حال مُهرِ غريبه بر پيشاني اش خورده و تنها بود.
همه تنهايش گذاشته بودند.
هيچ خيال ديدنش را نداشتند . مردماني كه از اين دير به خوبي گفتند .
او آن قدر تنها بود كه حتي سايه هم نداشت .
آفتابش پشت ابر بود
و ماهتابش زير سايه ي زمينْ نهان.
آينه و شمعدان سفره ي عقدش .
حتي كسي كه پشت آينه لبخندش مي زند .
لبخندي از روي جبر ...
همه وهمه او را با خودش تنها گذاشتند .
اما آن ها نمي دانستند كه او با خودش هم ميانه ندارد .
در واقع خودش با او ميانه اش را به هم زده است .
مرد آنقدر تنها بود كه حتي موهايش،
دندانهايش يك رديف تركش گفته بودند ؛
نزديك ترين هايش .
باز دلش خوش بود رديف ديگري را نزد خود دارد .
مرد آنقدر تنها بود كه مي توان گفت نبود ...
تا آنجا كه مرد سر بر زمين نهاد و با آن يك رديف دندان هايش را كه تنها دارايي
هايش بودند وداع گفت . . .


