تبليغاتX
تابوت - يك نفر

 

آسمانش هر روز تيره و تار تر مي شد.

 

مرد ،

 

كه باز مانده اي از نسل گذشته ي شهر بود،

 

حال مُهرِ غريبه بر پيشاني اش خورده و تنها بود.

 

همه تنهايش گذاشته بودند.

 

هيچ خيال ديدنش را نداشتند . مردماني كه از اين دير به خوبي گفتند .

 

او آن قدر تنها بود كه حتي سايه هم نداشت .

 

آفتابش پشت ابر بود

 

و ماهتابش زير سايه ي زمينْ نهان.

 

آينه و شمعدان سفره ي عقدش .

 

حتي كسي كه پشت آينه لبخندش مي زند .

 

لبخندي از روي جبر ...

 

همه وهمه او را با خودش تنها گذاشتند .

 

اما آن ها نمي دانستند كه او با خودش هم ميانه ندارد .

 

در واقع خودش با او ميانه اش را به هم زده است .

 

مرد آنقدر تنها بود كه حتي موهايش،

 

دندانهايش يك رديف تركش گفته بودند ؛

 

نزديك ترين هايش .

 

باز دلش خوش بود رديف ديگري را نزد خود دارد .

 

مرد آنقدر تنها بود كه مي توان گفت نبود ...

 

تا آنجا كه مرد سر بر زمين نهاد و با آن يك رديف دندان هايش را كه تنها دارايي

 

هايش بودند وداع گفت . . .

+ نوشته شده در دوشنبه دوم مرداد 1385ساعت 11:49 توسط آرمیده |