سالهاست در كنارش از عشقي خواندم
كه نامش در دلم همچون آهواني تيز رو؛
همچون گيسوان فرشتگان در پيچ و طاق
و همچون آسمان شب پرستار گشت ؛
آن قدر از او گفتم تا بالا خره با ذرّه بيني قوي نام خود را در دلش بيابم ،
آن قدر خوشحال بودم كه اكنون نمي توانم درك كنم چگونه مي شود
كه او تركم گفت ...
اي كاش مي شد بعد از رفتنت بر مي گشتي
و مي ديدي كه چطور بر زمين زبر نا اميدي ها پريشان افتاده ام .
اي كاش بر مي گشتي و مي ديدي كه در رويا هاي با تو بودن غش كرده و شايد مرده ام ...
شايد آن دم از رفتنت باز مي ايستادي
و شايد باز مي گشتي
اما كجاست آن اميدي كه خواهش اين اي كاش ها را برايم به ارمغان آورد ....


