تبليغاتX
تابوت - مرگ فاصله ها (پنجره)

 

           تقديم به او كه شايد مرا فهميد(م)

    

قلم كه در دستم لرزيد ،

 

از گونه ام لغزيد و پايين آمد .

 

شوري نداشت .

 

اين اولين طعم خوش گريه بود .

 

گريه اي از فرط شوق بر دلم مستانه خنديدم كه دل گويا باز عاشق شدي

 

و چه بد خنديدم ؛

 

شايد در پس پنجره ها حرف هايم بوي تكرار ندارند .

 

اين احساس است  .

 

احساسي از اعماق دل كه با وجود فاصله ها او مرا مي‌فهمد .

 

او كه در پس پنجره اي رو به اميد باز ،

 

دست دوستي به من ِ وا مانده از كاروان عشق دراز كرده ؛

 

خدا كند كه فقط احساس نباشد ...

 

ما كه دنيايمان تابوت ماند .

 

پس اي در پس پنجره ؛

 

تار هاي تنیده به تابوتم را پاره پاره كن تا فاصله ها را بشكنيم . . .

 

فاصله ها را بايد كشت . . .

+ نوشته شده در چهارشنبه هشتم شهریور 1385ساعت 10:22 توسط آرمیده |