تقديم به او كه شايد مرا فهميد(م)
قلم كه در دستم لرزيد ،
از گونه ام لغزيد و پايين آمد .
شوري نداشت .
اين اولين طعم خوش گريه بود .
گريه اي از فرط شوق بر دلم مستانه خنديدم كه دل گويا باز عاشق شدي
و چه بد خنديدم ؛
شايد در پس پنجره ها حرف هايم بوي تكرار ندارند .
اين احساس است .
احساسي از اعماق دل كه با وجود فاصله ها او مرا ميفهمد .
او كه در پس پنجره اي رو به اميد باز ،
دست دوستي به من ِ وا مانده از كاروان عشق دراز كرده ؛
خدا كند كه فقط احساس نباشد ...
ما كه دنيايمان تابوت ماند .
پس اي در پس پنجره ؛
تار هاي تنیده به تابوتم را پاره پاره كن تا فاصله ها را بشكنيم . . .
فاصله ها را بايد كشت . . .


