اولين بار كه مُردم ، تجربهي خوبي نبود . شايد به خاطر اولْ بار بودش . دستان عاجز
وترك خورده ام را از درب نيمه باز تابوت بيرون انداخته ام تا ببيني كه چگونه از دنيا
كوتاه دست شده ام . كوتاه دست از دنيا از زندهگي و شايد از كف زمين از خاك .. .
چشمان درون نگرم را شايد كه نتوانم باز كنم اما انگار ديدگان بيداران خفته مرا
نميديدند . نه مرا كه كه از باريكهي نوري از روزنهي تابوت زنگار بستهام بيرون را
مينگرم ونه حتي دستان سرد و بي روحم را . پاهاي لرزانم هرچند باري لرزه اي بر
تابوت ميانداختند تاشايد موجب جلب نگاه عابران بي دل شود اما انگار . . . .
#
بعد ها كه به زمين باز خواهم گشت تابوتم را دستمالي ميكشم .تار هايش را پاره
ميكنم . دستانم را از ترك وپينه و آلودگي ها عاري ميسازم تا شايد براي مردن
نميرم . . . .
#
آخرين بار كه مردم ، . . .


